|
به نام او كه خودش ميداند امروز مثل بقيه روزا نبود و از اول صبح كه بيدار شدم منتظر بودم تا الآن.از صبح تا الآن كلافه بودم.دلم ميخواست بخوابم آخه شاعر ميگه:" بني آدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند." اگه حوصلتونو سر بردم ببخشيد به جاش اين شعر براي شما كه دوستتون دارم: من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ است بيا ره توشه بر داريم قدم در راه بي برگشت بگذاريم ببينيم آيا آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟
حال دنيا را بپرسيدم من از فرزانه اي گفت يا خوابيست يا وهميست يا افسانه اي
گفتمش احوال عمر دل بگو با ما كه چيست گفت يا برقيست يا شمعيست يا پروانه اي هركه عاشق شد منت از صد يار مي بايد كشيد بهر يك گل منت از صد خار مي بايد كشيد
دارم آن غم كه خدا داند و من دانم و بس پيش از اين مرغ غزل خوان گلستان بودم
آنچه میدانیش دنیا خورد و خوابی بیش نیست وآنچه میخوانیش گردون،پیچ و تابی بیش نیست
مُکنت و ثروت،عیال و مال و ایوان و سرا روی هم چون جمع سازی اضطرابی بیش نیست هست هستی بحر ژرفی موج خیز و بیکران واندر آن دریا،وجود ما حبابی بیش نیست عمر نوح و گنج قارون مُلک اسکندر تُرا گر میسّر شد،به وقت مرگ خوابی بیش نیست اهل دنیا عمر خود را صرف دنیا می کنند گر حیات اینست،خود سوءالعذابی بیش نیست! از حلال و از حرامِ مال، مال اندوز را عاید و واصل حسابی یا عقابی بیش نیست در جهان آمد "ضغیر"و چند روزی مان و رفت یادگار از وی در این عالم کتابی بیش نیست
ساقيا در ساغر هستي شراب ناب نيست
و آنچه در جام شفق بيني بجز خوناب نيست جلوه صبح و شكرخند گل و آواي چنگ زندگي خوشتر بود در پرده وهم خيال گر ترا با ما تعلق نيست ما را شوق هست مطرب مهتاب رو، آنچه شنیدی بگو ما همگان محرمیم، آنچه بدیدی بگو نرگس خمار او،ای که خدا یار او دوش زگلزار او، هر چه بچیدی بگو ای شده از دست من، چون دل سرمست من ای همه را دیده تو، آنچه گزیدی بگو عید بیاید رود، عید تو ماند ابد از فلک بی مدد، چون برهیدی بگو در شکرستان جان، غرقه شدم ای شکر زین شکرستان اگر، هیچ چشیدی بگو می کشدم می به چپ، می کشدم دل براست رو که کشاکش خوش است، تو چه کشیدی بگو می به قدح ریختی،فتنه بر انگیختی کوی خرابات را، تو چه کلیدی بگو شور خرابات ما، نور مناجات ما پرده حاجات ما، هم تو دردیدی بگو ماه به ابر اندرون، تیره شدست و زبون ای مه کز ابرها پاک و بعیدی بگو ضل تو پاینده باد، ماه تو تابنده باد چرخ ترا بنده باد، از چه رمیدی بگو عشق مرا گفت دي، عاشق من چون شدی گفتم بر چون متن، زانچه تنیدی بگو مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدم عافیتا همچو مرغ از چه پریدی بگو مولانا
به نام او که خودش می داند
امروز اول ماه رمضونه هر صبح آغازی دیگر است هر روز جهانی هست که از نو تولد می یابد امروز روزی نو است. این دنیای من است که امروز از نو بنیاد می یابد. سراسر حیاتم را تا این لحظه گذرانده ام تا چنین روزی فرا رسد. این لحظه.این روز.همچون لحظه های دیگر در طول ابدیت خوب و گرامی است بر آنم که از این روز و لحظه لحظه آن بهشتی زمینی بیافرینم امروز.روزبخت من است. دان کاستر این شعر رو خیلی دوست دارم.برای تو که همیشه به یادتم م.ا
من چرا دل به تو دادم كه دلم ميشكني؟ يا چه كردم كه نگه باز من مينكني؟ دل وجانم به تو مشغول ونظر در چپ و راست تا ندانند حريفان كه تو منظور مني ديگران چون بروند از نظر و دل بروند تو چنان در دل من رفته كه جان در بدني
صدا كن مرا صداي تو خوب است صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است كه در انتهاي صميميت حزن مرويد در ابعاد اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه ...مشکله بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا جرم عاشقی شهر دلو فروختنه...چاره فقط نشستن وبه پای چشمی سوختنه این روزا عادته همه رفتن ودل شکستنه...درد تمومه عاشقا پای کسی نشستنه
|
|

